سید مهدیارسید مهدیار، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مهدیس ساداتمهدیس سادات، تا این لحظه: 9 سال و 19 روز سن داره

دلنوشته های مامان مهدیار

مهدیار نازنین برادر زیباترین دختر دنیاس

تولد مامان فائزه

  بیست و پنج ساله شدن مادر این پسر نه ماهه ......... وقتی به سالهای قبل می اندیشم و سالهای عمرم را ورق میزنم بیست و چهارسالگیم را میبینم که تو را در وجودم حس کردم و نه ماه با هم همنفس بودیم و روز به دنیا آمدنت که زیباترین اتفاق زندگیم بوده را به یاد می آورم.... وتولدم در بیست و چهار سالگی که تو در وجودم چهار ماه بود که ریشه انداخته بودی و مسعودم برایم جشن گرفته بود آنهم چه جشن به یادماندنی... اما جشن امسالم به یادماندنی تر بود چون تو هم بودی... دیشب مسعود کیک خریده بود, کادو گرفته بود ,مهمان دعوت کرده بود....وهمه شام را بیرون خوردیم ... اما تنها چیزی که فقط به نظرم آمد پسرک نه ماهه خانه مان بود که با پدرش به خرید رفته بود ود...
27 خرداد 1392

وصال بابایی و مامانی

بیست و یکم خرداد هرسال اونروزی رو یادم میاره که منو بابایی واسه همیشه واسه هم شدیم... امسال یه مراسم باعث شد ما توی همچین روزی سه تایی توی همین روز توی همون تالاری باشیم که جشن عقدمون اونجا برگزار شده بود ... ومنو بابایی کلی خوشحال بودیم که امسال این اتفاق افتاد تا بتونیم توی این روز بزرگ اینبار باشما برگردیم به اون روز و خاطرات قشنگترین روز زندگیمون رو مرور کنیم ...... آخه ما قبل از مراسم عقدمون حدود بیست روزی صیغه بودیم و همون روز عاقدرو آوردیم تالار طاووس و اونجا منو بابایی رسما ودر حضور همه به عقد هم دراومدیم..ومن به مسعود که بهترین مرد روی زمینه بله گفتم با اجازه پدر و مادرم بله.................. وشما گل پسرم ثمره این ...
22 خرداد 1392

از پسرم برای پسرم

سلام گل پسرم الهی مامان فداتشه  هر روز بزرگتر میشی و صفای وجودت صفای زندگیمون رو هزار برابر کرده الان ناز خوابیدی و به همین دلیله که براحتی تونستم بشینم پای لپ تاپ  وقتهایی که بیداری هزار ماشالله سرشار از انرژی هستی و هر جا که دلت میخواد سرک میکشی و منم به دنبالت .... پسرم نه ماه سن داری اما همه چیز رو متوجه میشی من مامان لوسی بودم قبلا هر چی میشد زودی اشکم در میاد اما حالا اینطوری نیست فکر کنم دیگه بزرگ شدم مادر شدم کامل شدم وقتی تو نگاهم میکنی وناز میخندی همه مشکلات ریزو درشت دنیا از یادم میره.... باهم چهار دست و پا مسابقه میذاریم اما این مسابقه برنده نداره شایدم برنده دل عاشق من باشه که وسط راه یهو تو رو میکشم توی بغلم...
20 خرداد 1392

مردان زندگیم

پدرم, بزرگ مردم  در طول سال هر روز جملاتی برای تیریک این روز در ذهنم آماده میکنم اما امروز زبانم تنها یاریم میکند که بگویم روزت مبارک پدر مهربانم دستانت را میبوسم                                                                                &n...
16 خرداد 1392

نه ماهگیت مبارک ک ک ک ک ک

مهدیارم عاشقتم م م م م م م م همه ی جون مامان, فدای وجود نازنینت.... فدای نه ماه حضورت.... 9 ماهه ی من به امید 9 سالگیت , 19 سالگیت, 29 سالگیت, 39 سالگیت..........., 99 سالگیت, 109 سالگیت,...... خدایا "حافظ نه ماهه م باش!     عکس به زودی دوربین خونه مامان جون جا مونده ...
16 خرداد 1392

عکس عکس عکس

کیک 9 ماهگی   کادوی مامان و بابا واسه پسری به مناسبت اولین روز مردت که مصادف شد با9ماهگیت مرد کوچولوی خونمون داماد بشی انشالله فدای مردهای زندگیم بشم من انشالله 120ساله شید اینم عکس هایی که قولش رو داده بودم به پسری ...
16 خرداد 1392

مسابقه

امروز از طرف الهه جون مامان یاسان فندقی به مسابقه دعوت شدم و داستان از این قراره که باید به این سوالات جواب بدم  :بزرگترین ترس توی زندگی چیه؟؟ زبونم لال از دست دادن عزیزانم ٢: :اگه 24 ساعت نامرئی بشی چیکار میکنی؟؟؟ به جاهایی که امکان رفتنش واسم توی یه لحظه نیست میرم هر 5دقیقه زودی برمیگردم یه سر به مهدیار میزنم ٣:اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن 5 الی  12حرفت رو داشته باشه آن چیست؟ خونه دار شدن ٤: از میان اسب پلنگ و عقاب کدام را دوست داری؟؟ اسب ٥:کارتون مورد علاقه کودکیت چیست؟ ؟ فوتبالی...
16 خرداد 1392

تولد خاله زهرا

خواهر عزیزم ,                                                خاله ی مهربون مهدیار تولدت مبارک      انشالله صدوبیست ساله شی,انشالله قبولیت در امتحانات و  کنکور با بالاترین رتبه         زهرا جون منو مهدیار خیلی دوستت داریم و تو مهربونترین خاله ی دنیایی                 &n...
2 خرداد 1392

پایان هشت ماهگی

آخرین ساعات هشت ماهگی در حال سپری شدن هستند... ومن این روزها بجای نوشتن وقتم را با بازی کردن و خندیدن هایمان میگذرانم .. چهاردست و پارفتن هایمان...دالی کردن ها ...بلند خندیدن ها و دل همسایه هارا بردن ..حرف های مادر و پسریمان...وای وای وای دنیا بایست در این روزها ....بگذار بخندم بازی کنم چهار دست و پا بروم کودک شوم...بگذار پسرهشت ماهه داشته  باشم کاش ساعت زمان داشتم هر جا را که میخواستم نگه میداشتم...اما گذرش هم زیباست...بزرگ شدنش هم زیباست... دلتنگ اولین روزهای دیارمان هستم پس این لحظات را غنیمت میشمارم برای با اوبودن ... اویی که هرجا که هستم کنارم است و گاهی هم مرا بدنبال خود میکشد ... خانه مان پر شده از لحظات بازی و خندیدن.....
2 خرداد 1392
1